
نشخوار ذهنی: وقتی با گذشتهای که صدایت را نمیشنود، دعوا میکنی
مراجع خانم ۴۲ سالهای، روی صندلی نشست. چهرهاش خسته بود، انگار بار سنگینی را مدتها بر دوش کشیده بود. با یک آه عمیق گفت:
سالها از جداییام میگذره، ولی انگار هنوز تموم نشده. هر روز همون خاطرات اذیتکننده رو مرور میکنم. یادم میاد چطور تو اون زندگی تحقیر میشدم، چطور حقم رو میخوردن. تو ذهنم باهاش دعوا میکنم، سرش داد میزنم و بعد خودمو سرزنش میکنم که چرا اون موقع جوابشو ندادم، چرا دفاع نکردم… ساعتها همینجوری تو یه گوشه میمونم،
سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد:میدونم گذشته برنمیگرده، ولی نمیتونم جلوی این فکرها رو بگیرم. انگار یه فیلمه که هر روز باید تماشا کنم.
آرام گفتم:
عزیزم، این چیزی که توصیف میکنی، بهش میگیم نشخوار ذهنی. تو از نظر فیزیکی از اون زندگی بیرون اومدی، ولی ذهن و احساست هنوز اونجا مونده. داری همون خاطرات رو بارها و بارها مرور میکنی، ولی به هیچ نتیجه تازهای نمیرسی.
سری تکان داد و گفت:
“دقیقاً. انگار یه جنگ بیپایانه. همش تو ذهنم باهاش دعوا میکنم، ولی تهش هیچی تغییر نمیکنه.”
نگاهش کردم و گفتم:
“تو داری تو ذهنت دعوا میکنی، داد میزنی، ولی صدات به جایی نمیرسه. چرا؟ چون این دعوا توی یه کوچه خلوت داره اتفاق میافته. هیچکس اونجا نیست که بشنوه، حتی خود اون آدم هم نیست. فقط تویی و صدای خسته ذهنت که تو گذشته گیر کرده.”
چهرهاش متفکر شد.
ادامه دادم:
“دعوا در کوچه خلوت هیچ فایدهای نداره. نه چیزی رو عوض میکنه، نه آرامش میاره. فقط انرژی تو رو میگیره و تو رو تو همون نقطه نگه میداره. وقتشه از این کوچه بیرون بیای، گذشته رو همونجا رها کنی و تو یه مسیر تازه حرکت کنی. این کار آسون نیست، ولی ممکنه.”
سکوت کرد، انگار برای اولین بار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد. شاید شروعی بود برای خروج از کوچه خلوت ذهنش و ساختن راهی جدید.